وبلاگمون

وبلاگ خانوادگی بابک و شیرین

+  

همچون پرنده ای باش که بر روی شاخه ای سست آواز می خواند

شاخه می لرزد ...

       ولی پرنده می خواند

زیرا اطمینان دارد که بال و پر دارد .

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:


+  

باد با شمع خاموش کاری ندارد          

  اگر در سختی هستی بدان که روشنی...

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:


+ یادمان باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان

یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها:


+ ده دلیل آفرینش زن

ده دلیلی‌ که خدا زن را آفرید.

10- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.


9-خدا میدونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی‌ کنترل تلویزیون رو بهش بده.

8-خدا میدونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمیگیره!

7-خدا میدونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی‌ دیگه نمیخره. ...

6- خدا میدونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره

5- خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود ، اما خدا میدونست که آدم تحمل درد زایمان رو نداره

4- خدا میدونست که مانند یک باغبون ، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز به کمک داره

3- خدا میدونست که آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر چیز دیگری نیاز داره

2- همونطور که در انجیل آمد ه است : برای یک مرد خوب نیست تنها بماند

و به عنوان دلیل شماره یک

1- خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق کنم...

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ نقش زن در پیشرفت همسر


نقش زن در پیشرفت همسر


 


میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.

ساعد مراغه ای
از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم
...

اما وی با بیاعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟


گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب
...

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت


امور خارجه است و تو کنسولی؟


شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟


شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند
!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد
.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
!!

 

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+ زندگی با عشق



               درویشی قصه زیر را تعریف می‌کرد

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می‌گفتند به بهشت رفته است؛ آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می‌رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که باید او را راه می‌داد نگاه سریعی به فهرست نام‌ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد. در جهنم هیچ‌کس از آدم دعوت‌نامه یا کارت شناسایی نمی‌خواهد. هر کس به آنجا برسد می‌تواند وارد شود. مرد وارد شد و آنجا ماند...

چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت: «این کار شما تروریسم خالص است!» نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده؟ شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت: «آن مرد را به جهنم فرستاده‌اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته و به حرف‌های دیگران گوش می‌دهد و به درد و دلشان می‌رسد. حالا همه دارند در جهنم با هم گفت و گو می‌کنند یکدیگر را در آغوش می‌کشند و می‌بوسند. جهنم جای این کارها نیست! لطفا ًاین مرد را پس بگیرید!»

وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت: «با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
تگ ها:


+  

 

چرا وقتی به این خوبی بازی می کنیم ، همانطور مدیریت نکنیم ؟

 

هدفمند بودن حرکت

یک شطرنج باز، هدف از بازی خود را مات کردن حریف مقابل در کنار یک نرمش فکری می داند. برای هر حرکت خود نیز هدفی دارد. حرکاتی به منظور گستــرش بازی، تأمین امنیت شاه وآرایش مهره ها برای حمله یا دفاع از این قبیل حرکات است.

نکته مهم در تعیین اهداف سازمانی، انتخاب صحیح اهداف با توجه به تحلیل بازار و رقبا، مشخص کردن زمان، مجری، منابع، هزینه انجام و همچنین تعیین شاخصی به منظور اندازه گیری میزان دستیابی به هدف است.
پس اهداف بلند و کوتاه مدت خود را با توجه به وضعیت پیرامونی ( SWOT) ترسیم کرده و برنامه های عملیاتی برای دستیابی به آن را مشخص کنید.

 

 برنامه ریزی

برای مات کردن حریف نیاز به برنامه ریزی است و تنها جواب بازی حریف را دادن، شما را به مقصود نمی رساند.

سازماندهی

 در این بازی برنده کسی خواهد بود که از حرکت مهره ها به نحوه مطلوبتری استفاده کند و در این بازی برای اینکه بتوان شاه را محصور و آن را مات کـرد، نیاز به این است که از تمام مهره ها بهره گرفت و شاه را از جهات مختلف تهدید و جلوی حرکت آن را مسدود کرد.  

پس طراحی واقعی و اجرایی نمودار سازمانی، تعیین و ابلاغ مسئولیتها و شرح وظائف افراد، تعیین و تأمین منابع اجرای فرایند های سازمانی، مشخص ساختن روشها و دستورالعملهای اجرای هر فرایند و تعریف و پایش شاخصهای اندازه گیری اثر بخشی وکارایی فرایند ها از اهمیت ویژه ای برخوردار است.

 پیش بینی حرکات بعدی

یکی از مهمترین فنون بازی شطرنج، بازی خوانی حرکات حریف است و قبل از هر حرکت می باید حداقل چند حرکت خود و حرکت حریف را در ذهن بررسی ، تجزیه و تحلیل و سپس اقدام به بازی کرد و همیشه می بایست آماده  عواقب اخذ هر تصمیمی بود.

 

هدایت مهره ها

 تمامی مهره ها را باید بگونه ای کنار هم قرار داد که ضمن پشتیبانی آنها از یکدیگر، خانه های حرکت شاه حریف مسدود گردد بنابراین اگر هر یک از آنها بدون تعامل با دیگر مهره ها، در گوشه ای از صفحه بکار گرفته شوند، شما پیروز میدان نخواهید بود.

پس  اگر پرسنل واحد های مختلف هر یک سرگرم فعالیتهای خویش باشند و در یک راستا هدایت نشوند، آن سازمان به اهداف خویش نایل نخواهد شد.

حفظ و حمایت مهره ها

در بازی شطرنج هر مهره ارزشی نسبی دارد، و این ارزش بسته به موقعیت بازی متغیر است و همچنین اگر مهره سرباز با حمایت و هدایت شما به انتهای صفحه شطرنج برسد، تبدیل به مهره باارزشی همچون وزیر می گردد.
پس هیچ نیــــروی بی ارزشی وجود ندارد زیرا با وجود این نیازی به استخـــــــدام آن فرد در سازمان احساس نمی گردید بنابراین فراهم کردن منابع و زمینه های لازم جهت اجرای مطلوب امور محوله، و به کارگرفتن سایر روشهای انگیزشی از جمله تکنیک های حفظ نیروها در سازمان است.

 

گرفتن مهره ها با اندیشه و مراقبت از آچمزشدن

گرفتن مهره های حریف در بازی شطرنج یک مزیت محسوب می شود ولی همیشه باید توجه داشت که در برخی مواقع ، حریف به منظور تخریب سد دفاعی و یا کشاندن مهره ها به سمت دیگـــــــر ، اقدام به فداکردن بعضی از مهره های خود می کند و در قبال آن، برتری مــوردنظر را به دست می آورد بنابراین از حیله و مکر حریف نباید غفلت کرد .

از طرفی نیز آچمز شدن در این بازی ، عبارت از حمله علیه ســـواری است که سواری دیگر را از حمله محافظت می کند و در واقع یک حرکت غافلگیرکننده ولی درعین حال قابل پیش بینی است و می بایست مراقب آچمز شدن بود و از آن گریخت و به فکر مقابله با اینگونه تهدیدات و حوادث غیرمترقبه ( شرایط بازار، پایان عمر محصول، خرابی دستگاههای کلیدی، نارضایتی و استعفای کارکنان، قطعی برق و غیره ) بود .

پرهیز از حرکات اضافی و یک حرکت جلوتر

در شطرنج، بازی با مهره سفید یک مزیت محسوب می گردد زیرا یک حرکت از مهره سیاه پیش بوده و قدرت تهاجم را دراختیار دارید لذا  باید مراقب هر حرکت بود تا این مزیت را حفظ کرد.

پس حرکت اضافی مانند پذیرش تولید جدید ، اخراج مهره های موثر ، گسترش بازی و ... بدون بررسی لازم در واقع واگذاری بازی به حریف است .

 

گسترش توأم با تفکر

در بازی به منظور استفاده از تمامی مهره ها، نیاز به گسترش بازی است. این بدان معنی است که مهره ها را می بایست به خانه هایی انتقال داد که قابلیت حمله، دفاع و مانور بیشتری را داشته باشند.

پس گسترش منابع سازمان ازجمله ساختمانها، تأسیسات، تجهیزات و نیروهای انسانی بدون درنظر گرفتن کیفیت، نوع و میزان خروجی آنها به اتلاف منابع و  کاهش بهره وری سازمان منجر می گردد.

پایش و کنترل

برنامه ای که برای مات کردن حریف مقابل ترسیم می شود، مرتباً باتوجه به حرکات تدافعی و تهاجمی حریف می بایست تغییر کند.
پس برنامه های تنظیم شده برای دستیـــــابی به اهداف می بایست در دوره های منطقی، کنترل و در صورت نیاز بهنگام گردد و  همچنین عوامل عدم اجرای برنامه، شناسایی و با تعریف اقدامات اصلاحی موثر، رفع گردد.

 

 شکست می تواند مقدمه پیروزی باشد

همان طور که یک شطرنج باز می بایست از شکستهای خود در بازی ناامید نشده و از آن درس عبرت بگیرد، شما نیز اینگونه بعداز هر شکست کوچک و بزرگ به دنبال سرزنش این و آن نباشید بلکه به دنبال ریشه بروز آن مشکل بگردید و با حذف آن، موجبات پیروزی خود را فراهم کنید.

 

مطمئنا شما روشهای دیگری نیز برای برد دارید ، فقط کافیست از دیدگاه یک  مدیر به آن نگاه و برنامه ریزی کنید

 

 درسهایی از بازی شطرنج (برگرفته از سایت مدیریت پروژه )

با تشکر از آقای باغبانی که زحمت تهیه و تنظیم این مطلب را کشیدند

تقدیم به دوستان موفق باشید

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
تگ ها:


+ عشق و رویش

 

 

عشق دردناک است چون برای سعادت راه می آفریند . عشق دردناک است چون دگرگون می کند .عشق دگرگونی است .هر دگرگونی دردناک خواهد بود , چون کهنه به خاطر نو ناگزیر است رها شود . کهنه آشناست , ایمن و بی خطر .نو مطلقا" ناشناخته است .

شما در اقیانوسی ناشناخته در حرکت خواهید بود . با نو شما نمی توانید  از ذهن خود استفاده کنید ؛ با کهنه , ذهن استاد است . ذهن فقط با کهنه می تواند عمل کند. با نو ذهن به کلی بی مصرف است . بدین سبب ترس پدیدار می شود . و با رها کردن دنیای کهنه , راحت و بی خطر درد پدیدار می گردد. این درد همان دردی است که     پرنده آنگاه که بکوشد برای نخستین بار پرواز کند احساس خواهد کرد .ترس از ناشناخته و ترک ایمنی آشنا ؛ ناامنی ناشناخته . غیر قابل پیش بینی بودن ناشناخته هراسی بس عظیم را سبب می شود.

 

این به سبب درد عشق است که میلیونها مردم یک زندگی بدون عشق را تجربه می کنند .

آنان نیز رنج می برند و رنج بردن آنان بیهوده است . رنج بردن در عشق ,رنج بردنی بیهوده نیست. رنج بردن در عشق خلاق است . شما را به سطوح عالی تر خود آگاهی می برد .

و از آن روی که دگرگونی از "نفس " به سوی وضعیت "نه _نفس" می رود ,درد بسیار عمیق است . اما شما بدون عبور از درون درد نمی توانید سرمستی داشته باشید .رنج بردن بدون عشق به طور کامل یک اتلاف است .شما را به هیچ جایی هدایت نمی کند .شما را در همان دور باطل در حرکت نگاه می دارد .

انسان بدون عشق خود شیفته است , بسته است .او فقط خودش را می شناسد و اگر او دیگری را نشناخته است چه قدر می تواند خودش را بشناسد ؟ چون فقط دیگری می تواند هم چون یک آیینه عمل کند . شما بدون شناخت دیگری هرگز خود را نخواهید شناخت . عشق برای خود شناسی نیز بسیار ضروری است . شخصی که دیگری را در عشقی عمیق , در شوری شدید , در یک سرمستی کامل نشناخته است , قادر نخواهد بود بشناسد که خود کیست ؛ چون آیینه ای برای دیدن تصویر خویش نخواهد داشت .

رابطه ی عاشقانه یک آیینه است و هر چه عشق ناب تر باشد , هر چه عشق متعالی تر باشد , آیینه بهتر است  , آیینه پاکیزه تر است .

عشق متعالی تر نیازمند آن است که شما آسیب پذیر باشید. شما مجبورید زره خود را رها کنید ؛ این دردناک است . شما ناگزیرید ذهن حسابگر را رها کنید . شما ناگزیر از خطر کردن هستید . شما ناگزیر از خطرناک زیستن هستید . دیگری می تواند به شما آسیب برساند ؛این است ترسی که در آسیب پذیر بودن هست . دیگری می تواند شما را نپذیرد ؛این است ترسی که در عاشق بودن هست...

تصویری که شما از خویشتن خود در دیگری خواهید یافت , می تواند زشت باشد , اضطراب این است ...

ازآیینه بپرهیزید . اما با پرهیز کردن از آیینه , شما زیبا نخواهید شد . با پرهیز کردن از واقعیت شما رشد هم نخواهید کرد . این چالش می بایست پذیرفته شود .

انسان مجبور است به درون عشق برود . این نخستین گام به سوی خداوند است و از کنارش نمی توان گذشت . آنان که می کوشند گام عشق را دور بزنند هرگز به خداوند نخواهند رسید . این گام به طور مطلق ضروری است . چون شما فقط هنگامی از تمامیت خود آگاه می شوید که حضورتان توسط حضور دیگری مسحور شده باشد , هنگامی که از خودشیفتگی خود, دنیای بسته ی زیر آسمان باز ,بیرون آورده شده باشید .

عشق یک آسمان باز است . عاشق بودن در پرواز بودن است . اما به طور قطع ,آسمان لایتناهی ترس می آفریند .

و رها کردن نفس بسیار دردناک است زیرا به ما پروردن نفس را آموخته اند . ما فکر می کنیم که نفس تنها گنج ماست , ما از آن محافظت کرده ایم , ما آن را آراسته ایم .ما به طور مستمر آن را برق انداخته ایم  و هنگامی که عشق بر در می کوبد , کل چیزی که برای عاشق شدن مورد نیاز است کنار گذاردن نفس است ؛ قطعا" این درد ناک است .

نفس محصول تمام زندگی شماست . کل آن چیزی است که شما آفریده اید . این نفس زشت , این ایده که" من از هستی جدا هستم " , این ایده زشت است , چون غیر واقعی است . این ایده وهم است . جامعه ی ما بر این ایده مبتنی است که هر شخصی یک شخص است  نه یک حضور . حقیقت این است که در کل هیچ شخصی در دنیا وجود ندارد . فقط حضور وجود دارد .

شما به مثابه ی یک نفس جدای از کل نیستید . شما بخشی از کل هستید .کل در شما نفس می کشد . در شما می تپد . کل هستی شماست .

عشق به شما نخستین تجربه از هماهنگ بودن با چیزی را میدهد که نفس شما نیست . عشق به شما این نخستین درس را می دهد که می توانید در هماهنگی با کسی باشید که هرگز بخشی از نفس شما بوده است . اگر شما بتوانید با یک زن یا یک مرد هماهنگ باشید . اگر شما بتوانید با یک دوست هماهنگ باشید .اگر شما بتوانید با کودک خود یا با مادر خود هماهنگ باشید چرا نتوانید با تمامی انسانها هماهنگ باشید ؟ و اگر هماهنگ بودن با یک فرد چنین لذتی می دهد پیامدش چه خواهد بود اگر با کل انسانها هماهنگ باشید ؟و اگر شما بتوانید با تمامی انسانها هماهنگ باشید چرا نتوانید با حیوانات , پرندگان و درختان هماهنگ باشید ؟آن گاه یک گام به گامی دیگر رهنمون می شود .

عشق یک نردبام است . با یک نفر آغاز می شود . با تمامیت به پایان می رسد .

عشق آغاز است. خداوند پایان است .

از عشق در هراس بودن , از درد های بالنده ی عشق در هراس بودن , محصور ماندن در یک سلول تاریک است .

انسان امروزی در یک سلول تاریک زندگی می کند . سلولی که خود شیفته است .خود شیفتگی بزرگترین دلمشغولی ذهن مدرن است .

در زندگی مسائلی وجود دارند . مسائلی که بی معنی اند و مسائلی وجود دارند که سازنده اند . مسائلی وجود دارند که شما را به هیچ جایی هدایت نمی کنند آنها فقط شما را در مخمصه ی کهنه ی خودتان نگاه می دارند . اما مسائلی وجود دارند که شما را به آگاهی و هشیاری متعالی تری رهنمون می شوند .

عشق مساله ها می آفریند . شما با پرهیز کردن از عشق می توانید از آن مسائل پرهیز کنید . اما آنها مسائلی بسیار ضروری هستند .آنها ناگزیر از رویارو شدن هستند .ناگزیر از مواجهه. آنها ناگزیرند زیسته شوند ولی باید از میانشان گذشت و به ماورا رفت .و راه به فراسو رفتن از آن میان است .

عشق تنها چیز واقعی است که ارزش خطر کردن دارد .تمامی چیزهای دیگر دست دوم هستند .اگر آنها به عشق کمک کنند خوب هستند .تمامی آن چیزهای دیگرفقط یک وسیله اند . عشق هدف است . بنابراین به درون عشق بروید هر قدر که دردناک باشد  .

اگر شما به درون عشق نروید , همان گونه که بسیاری از مردم تصمیم گرفته اند . آن گاه شما با خود درگیر خواهید بود .

آن گاه زندگی شما یک رودخانه نیست که به اقیانوس می رود . زندگی شما یک آبگیر راکد و گندیده است و به زودی هیچ چیزی جز چرک و گل نخواهد بود .

برای پاک ماندن انسان نیازمند جاری ماندن است .یک رودخانه پاک می ماند چون به جاری بودن ادامه میدهد .

مردمی که عشق نمی ورزند مسکوت و راکد می شوند . چون آنان هیچ جایی برای رفتن ندارند . زندگی آنان مرده است .بدین سبب تمامی انواع روان نژندی ها متداول شده اند . تمامی انسانیت دارد از نوعی روان نژندی رنج می برد و این روان نژندی از ایستایی خود پسندانه ی شما می آید. هر کسی با وهم داشتن یک خویشتن جدا درگیر است .

این راه زندگی نیست . ما زبان عشق را فراموش کرده ایم .ما دیگر برای رفتن به درون آن ماجراجویی که عشق نامیده می شود به قدر کافی شجاع نیستیم .

عشق درگیری است ,تعهد است . گذرا نیست .یک بار که ریشه بگیرد می تواند برای ابد باشد . عشق تعهدی مادام العمر است .عشق محتاج صمیمیت است و فقط هنگامی که شما صمیمی هستید دیگری یک آیینه می شود .

عشق دردناک است .اما از آن نپرهیزید.اگر از عشق بپرهیزید از بزرگترین مجال روییدن و بالیدن پرهیز کردهاید . به درون آن بروید . درد عشق را بکشید . چون بزرگترین سرمستی از میان رنج می آید . بله , درد وجود دارد. اما به سبب درد سرمستی زاده می شود . بله شما ناگزیر خواهید بود به مثابه ی یک نفس بمیرید . اما اگر بتوانید به مثابه ی یک نفس بمیرید به مثابه ی یک هستی الهی تولد خواهید یافت . و عشق نخستین سند را به شما خواهد داد که خدا هست . که زندگی پوچ و بی معنی نیست . مردمی که می گویند زندگی بی معنی است مردمی هستند که عشق را نشناخته اند .

شما با عشق زاده شده اید .عشق خدای واقعی است . عشق یک راه است.

 

انسان دیر زمانی همچون یک شبنم زندگی کرده است و به طور قطع وقتی انسان مثل قطره ای از شبنم شروع به ناپدید شدن می کند ,این درد آور است . زیرا انسان فکر کرده است که "من این هستم و حال این دارد می رود . من دارم می میرم " شما در حال مردن نیستید . بلکه فقط یک وهم دارد می میرد . شما با وهم همذات پندار شده اید . اما وهم هنوز هم وهم است . و فقط آنگاه که وهم رفته باشد شما قادر خواهید بود ببینید که کیستید و این رازگشایی شما را به قله ی جاودان سعادت و آرامش می آورد .

برگرفته از همکلاسی

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها: عشق


+ یک توضیح

این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان داریم که بی هیچ توضیحی  ما را گاهی و یا برای همیشه ترک کنند بی آنکه برای رفتنشان دلیل بیاورند و بی آنکه درصدد تلطیف آن با  دلایل خدای نکرده کاذب  ، از ما فاصله بگیرند .                                                                           

ما از کسانی که دوستشان داریم جز این نخواهیم که رها از ما باشند و درباره ی آنچه می کنند یا نمی کنند هرگز به ما توضیحی ندهند.                                                                       

عشق جز با آزادی همراه نمی شود و آزادی جز راه عشق راهی نمی شناسد...              

 

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:


+  

من اناری را میکنم دانه

               و به دل می گویم

    خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود...

                                                           

                                                     " سهراب سپهری"

نویسنده : بابک - شیرین ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها: